اینجانب ولنتاین عاشقی(شهیدراه عشق سابق)٬در کمال صحت عقل اقرار می کنم که کف دستم را بو نکرده بودم و فکرنمی کردم که روزی این چنین مشهور بشوم.بگذاریدصادقانه اعتراف کنم که من تاریخ نگاربودم وکشیشی را از آن جهت برگزیدم که می خواستم از سربازی فرار کنم. وقتی در زندان بودم چاره رهایی آن دیدم که با زندانبان طرح دوستی بریزم. طعمه هم چیزی نبود جزدخترترشیده او که البته عروسی به خاطرعدم تفاهم برسرمهریه منتفی شد( دختر هم مثل بابایش به شدت مادی بود و من که ناسلامتی کشیش بودم٬به شدت معنوی!).بعدازشکست این حیله٬یک روز به ذهنم رسیدکه از رسوم ایرانیان باستان که انسانهای با فرهنگی بودندو همه ی تاریخ به این ملت شریف بدهکار است٬کپی برداری کنم.این شد که خودم را زدم به عاشقی وخواستم مثل پسرهای ایران باستان٬ازدرعشق واردشوم(مخصوصا درسپندارمذ) وخب آدم زندانی عاشق هم که دین وایمان ندارد...باری٬راههای زیادی راامتحان کردم تا خودم را از زندان خلاص کنم٬اما همه بادربسته روبروشدواضافه زندان خوردم.حالاهم به شدت ازکرده های خودپشیمانم و راضی نیستم که به اسم من٬یک سنت در جیب این فروشنده های ابن الوقت برودوگناه لهوولعب کسی راهم درآن دنیا به گردن نمی گیرم.بیاییدوجان ولنتاین٬بافراموش کردن این روز٬به دادم رسیده وازعذاب الیم نجاتم داده وخانواده هایی راازنگرانی برهانید!!! |