اتاق ۶۱۹
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
بازی قایم باشک

چشمهایش راگذاشت‌وشروع کردبه شمارش معکوس: صد٬‌نود٬‌هشتاد٬‌...چشمهایش راکه بازکرد٬‌اورفته بود!


سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
واسه تیم دوست داشتنیم پگاه
هنوزم خوشحالم با اینکه می دونم پگاه باخته. حالا می تونم دوباره با افتخار بگم تا فینال جام حذفی رفتیم. می تونم به جرات بگم بازیکنا همه سعی شون رو کردن اما برای بار اول به همچین جایی رسیدن خداییش استرس داره. اگه یه مسابقه عادی لیگ بود مطمئن باشین که پگاه می برد کما اینکه این کار رو با تمام تیمهای بالای جدول کرده بود.
شادیی که پگاه تو این مدت واسه خیلی از مردها و زنهای شمالی به ارمغان آورد رو من تا بحال جایی ندیده بودم. مطمئنم هنوز اونایی که شیرینی هر چند کوتاه مدت پیروزی تیمشونو حس کرده بودن هنوز این تیم رو دوست دارن و فصل بعد با انرژی بیشتری این تیم رو حمایت می کنن.
واسه پگاه الان فقط این باید مهم باشه که تنها با اتکا به خودش بدون کمک دیگران و بدون هیچ زد و بندی با اقتدار تا این مرحله اومد و خوب هم اومد. واسه منم فعلا همین کافیه که بدونم خواب خوشی قبل مسابقه به چشم حریف نیومده.
فقط و فقط ای کاش پگاه تجربه بیشتری داشت. امیدم به اینه که همچین تجربه ای رو تو سالهای آینده به دست بیاره.
استقلال هم خلاصه تونست یکم به خودش بیاد. ایشالا که نماینده خوبی واسه فوتبال ایران تو آسیا باشه. به بعضی ها هم تبریک می گم این پیروزی رو. می دونم زیاد تو این مدت استرس داشتن و خواب و خوراک نداشتن. حق هم داشتن وقتی 4 تا می خورن یه بار و می بازن دوبار. ;-)


چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
فوتبال ۱

فوتبال سرگرمی جالبی است به طوریکه اگر دقت کنیم بعضی وقت ها اگر فوتبال نباشد حرفی برای گفتن ، مطلبی برای خواندن ، برنامه ای برای دیدن و آرام بخشی برای خوابیدن نخواهیم داشت. امسال هم فوتبال پر بود از ماجراهای مهیج و تراژیک از قبیل خوش شانسی های پرسپولیس (که باعث تغییر نام سیستم علی اصغری به فوتبال بین اللمللی شد)،بی عرضگی و بی غیرتی مدیر و مربی وبازیکنان پولکی استقلال ، ناکامی مجدد تربیت یزد در بازی آخر و عدم صعود به لیگ ، شاخ شانه کشیدن پگاه گیلان برای تمام تیم ها ،نمود مدیریت کلان کشور در فدراسیون فوتبال و تیم ملی، لیز خوردن جان تری در زدن پنالتی آخر به منچستر و حالا هم که جام ملت های ارو پاست و باقی قضایا. بچه های اتاق 619 نیز از دیر باز دستی در فوتبال داشته اند. از تحلیل های فنی- کارشناسی ابراهیم  و چرت زدن سعید از دقیقه پنجم به بعد که بگذریم، علاقه یکی از اعضای این اتاق به تیم ملی ایتالیا غیر قابل کتمان است( او را به عنوان حافظ منافع این تیم در مدیریت می شناسند) بطوریکه در هر پستی که بازی می کند یکی از بازیکنان ایتالیا در ذهن تداعی می شود:

 در دروازه بوفون، در خط دفاع کاناوارو (با اخلاق ماتاراتزی)، درگیر شدن گاتوزو، دادن پاس گل پیر لو، شوت راه دور دینوباجو، زدن گلهای حساس روبرتو باجو و Coaching تیم کاپلو بطوریکه

عدم حضور ایشان در بازی های دور قبل مدیریت، باعث رقم خوردن نتایج شناعت باری برای تیم شد .

اما دو شب پیش کابوسی دهشتناک به نام  هلند بر او و تیمش هبوط کرد و مزه شقاوت فوتبال را به او چشانید.

خالی از لطف نیست که نگاهی به SMS  هایی که ایشان در آن لحظات ثقیل برای مخلص ارسال داشته اند بیندازیم:

-         چرخش ایتالیا رو ببین حال کن

-         هلندیا بهترن ولی آخرش می بازن

-         از این تابلو تر آفساید ندیده بودم(بعد از گل اول)

-         ..... F(بعد از گل دوم)

-         دفاع ایتالیا فاجعه است

-         مزخرف ترین ایتالیایی بود که تا حالا دیدم

-         تا آخر سال مرخصی و اضافه کار نداری(بعد از گل سوم)   

 


سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387
 فقط پگاه گیلان
نمی دونم تا حالا با کسی برخورد داشتین که به طور غیر مستقیم تو کاره فلکه باشه یا نه. با یه آقایی در مورد کار و زندگی و این جور چیزا صحبت می کردم. ازم پرسید که چی خوندی و چی کار می کنی. گفتم مهندسی می خونم و دارم درباره فلان چیز تحقیق می کنم. بعدش گفت دامادم قبلا تاکسی می روند بعد به سرش زد رفت مهندسی نفت خوند و بعد درسش استخدام یه شرکت نفتی شد. درآمدش اما بدجور کم شد. حالا داره به این فکر می کنه که دوباره تاکسی رونی کنه. منم گفتم به به. بعد دوباره شروع کرد که آره کارایی مثه نجاری و بنایی و "اصولا همه کارای مهندسی" درآمدشون خیلی خوبه. فکر کنم یه کم دیگه ادامه می داد منو با خاک یکسان می کرد.

من مدتها بود که تا این اندازه حال نکرده بودم. وقتی شنیدم که پگاه به فینال حذفی رسیده و تیمای اول جدول رو همشونو لوله کرده اشک شوق تو چشمام حلقه زد. یه بار دیگر شیرمردان خطه سرسبز گیلان با همت و غیرت رشتیشون نشون دادن که می تونن یک حال هر چی ملوانی رو بگیرن و دو دوباره بیشتر حال ملوانی ها رو بگیرن و سه قله های افتخار رو یکی پس از دیگری طی کنن. در این راستا اینجانب بر آن شدم که از همه دوستان دعوت کنم در کامیونیتیه پگاه کامیونیته که توسط من در آینده نزدیک درست خواهد شد عضو بشن. (منتظرم ببینم بازی فینال چطور میشه). بنابراین ازتون خواهش می کنم در روز بازی فینال در حالی که شعار زیر رو فریاد می زنین در ورزشگاه حضور داشته باشین.


نه بارسلون نه میلان فقط پگاه گیلان



سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387
باغ

روزی که با یک دنیا شوق رفتیم باغ٬نمی دانستیم چه در انتظارمان است.پدرگوشت خرید و ما صابون زدیم به شکممان.پدرگولمان زد با کباب!رسیدیم به باغ و هر زمین خالیی را که پیدا کردیم کندیم.جثه مان کوچک بود و تواناییمان اندک.نمی توانستیم چاله برداریم مثل آدم بزرگ ها و این عصبانی می کرد پدر را.او فحش می داد مارا و ما خودمان را!چاله هایی کندیم به اندازه های مختلف٬متناسب با شرایط جسمی و روحیمان.و کلی ترکه خواباندیم بی هیچ امیدی به درخت شدن.گردو و بادام کاشتیم که محبوبمان بود و آلوچه کاشتیم برای خالی نبودن عریضه!...آن روزباتمام سختی هایش تمام شد و روز های دیگر هم. و نهال های لخت بی برگ قد کشیدند به آسمان٬فارغ ازغمهاوشادیهای ما حتی در آن سالهای کم آبی و شدند درختانی با تنه هایی بزرگتراز تن های ما.شوری عرقی که ریخت از پیشانیمان و مزه کردیم آن روز٬ شدخاطره سال هایی که بیهوده تلف نشد.باغ٬ معلم زندگی مابود.باغ٬ خود زندگی ماست.


پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387
شعر گروهی

خیلی سالها پیش٬ همسایه مان عبدالصمد٬ درمراسم ازدواج پسرش در حین آشپزی سوخت و بهانه داد دست فرصت طلبانی مثل ما تا شعرزیر را بر وزن شعرمعروف "دریغا ای دریغا ای دریغا" بسراییم:

چه بد کردم که افتادم تو دیگبر۱                 کسی یارم نشد جزعلی اکبر۲
فوتای۳ قرمزی گردن نهادند                       غولوم و مسعود وعلی اصغر۴
مرا بردند به بیمارستان۵ بن                      دکترها گفتن ای عبدالصمد جن۶
چطور شده که اینطور شده ای تو               به پایم ریختند ماسه و شن۷

البته ما شعرهای گروهی دیگری نیزسرودیم وبعضی هایش راهم مثل شعری حماسی با مطلع "خیزای اروج کچل۸      سوی خانه ی پچل۹"فروختیم به قیمت ۲۵ تومان٬تومان آنزمان که هنوزیورووجود خارجی نداشت!!!  

۱- دیگ کوچک.
۲- نوه بزرگ عبدالصمد.
۳- فوته همان لنگ است. در بن رسم بر این است که اگر کسی بمیرد٬ صاحب عزا هوله(قطیفه)ی سفید بر گردن می اندازدواینجا لنگ قرمز انداختن هم صنعت تضاد دارد٬هم ایهام!
۴- دیگر نوادگان عبدالصمد.
۵- مراد همان بهداری است که به صورت یک غلط مصطلح ورایج در آمده است.همینطور است تزریقاتچی وبهیار٬که هردودکترتلقی می شونددربن!
۶- یک شخصیت زنده در بن و نماد قدکوتاهی.
۷- بیمار دچار توهم بوده و احتمالا پانسمان راباگچ گرفتن اشتباهی گرفته است.
۸- اروجعلی ازقدیمی ترین وزحمتکش ترین رفتگران شهرداری.

۹- به فتح پ و چ به معنی کثیف وبه هم ریخته(messy). 




سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
اندازه گیری

آدم انسانهای بزرگی رو تو زندگیش می بینه که واقعا شرمنده می شه از خودشو و از کشورش و از هر چی که تا حالا بوده. همش بلدیم غر بزنیم و تقصیرامونو گردن این و اون بندازیم بلدیم بگیم اگه شرایطش بود فلان کار رو می کردیم و یا اینکه اگه فلان کس الان به جایی رسیده بخاطر امکاناتش بوده. اما خودمون اگه اون تو اون محیط می بودیم هیچی نمی شدیم . اتفاقی این وبلاگ رو دیدم.

http://dayyertashbad.blogfa.com

وبلاگ یه سرباز معلمه تو یه روستای کوچیک با 4 تا دانش آموز. فقط می گم برین بخونیمش تا دیگه غر نزنیم و تنبلیمونو با کمبود امکانات لاپوشی نکنیم.


یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387
گرم

 گرم است. خورشید، باران عطش بر سر شهر می بارد تا از عرق خیست کند. در بعدازظهر گرم، بویِ گندِ عرقِ شرم از آنچه دور میدان میبینی که چیزی جز تحقیر نیست، بلند میشود تا بویش چشمانت را از اشک خیس کند.


دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
تعطیلات عید را چگونه گذراندید

بسی خرسندم که اولین مطلب سال جدید را می نویسم آن هم در فاصله چند قدمی ( ۱۰۰۰۰ قدم) از آبهای گاهی نیلگون خلیج همیشه فارس. 

تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟ از آخرین باری که در این مورد انشا نوشتم خیلی میگذرد. حالا به یاد اون نوشته ها:

 

                                      تعطیلات عید را چگونه گذراندید

 

 کنار پنجره نشسته بودم و سیگار میکشیدم. موتورسیکلتی آنچنان با اگزوز پاره چَه چَه کنان از زیر پنجره گذشت که بوق ممتد چند اتوموبیل دیگر هم نتوانست صدایش را خفه کند، امّا رشته افکار مرا پاره کرد و یادم آمد که باید انشایی در مورد تعطیلات عید را چگونه گذراندید بنویسم.

 روز اول عید خیلی خوب بود چون نه نصفه شب بود نه سر صبح. سال از تلویزیون تحویل مردم شد و مردم هم همون لحظه آوردنش گذاشتنش سر سفره. روزهای اول عید خاله بازی بود اول ما رفتیم خونه خاله با اون یکی خاله بعد با این یکی خاله فرداش رفتیم خونه اون یکی خاله. پسفرداش هم آمدند خونه ما. توی ایام عید مردم خیلی  زود زود دلشون واسه هم تنگ میشه. شاید هم ذخیره میکنند تا ۲ ماه دیگه که همو می بینند دلشون تنگ نشه.

 ما در این ایام به مسافرت هم رفتیم. میگن مسافرت واسه آرامش روحی و رفع خستگی خیلی خوبه. چون دریا و طبیعت خیلی بهتر بود ما تصمیم گرفیم که به شمال برویم. ساعت ۷ صبح یک روز دل انگیز بهاری، آسمان آبی تهران و هوای ملس صبحگاهی را به قصد سفر ترک کردیم. ساعت 5 بعد از ظهر با حالت نیمه روانی و تشنج حاصل از ماندن در ترافیک در زیر آفتاب داغ، وارد خطه سرسبز شمال شدیم. شمال، مردم مهربانی دارد چون همه ما را به خانه هایشان دعوت میکردند اما ما شب را در یک پارک پر درخت شبیه پارک ملت با کلی آدم خوشحال که اطرافمان بود به صبح رساندیم. فردا ظهر برای اینکه خیلی به ما خوش بگذرد ناهار را در یک رستوران کنار دریا خوردیم. امّا چون نان خوش از گلوی ما عادت به پایین رفتن ندارد و اگر رفت عادت به ماندن ندارد لذا همگی آن خوراکیهای خوشمزه از دو مسیر بالا و پایین عزم خروج گذاشتند و ما آن شب را روی تخت سفید و در محیطی آرام با بوی سر مست کننده الکل گذراندیم.

 فردا صبح ، همه پولهایمان را به یک خانوم که پشت یک شیشه بزرگ نشسته بود عیدی دادیم و با سرعت به سمت تهران آمدیم و در نیمه شب دل انگیز بهاری من روی تختم خوابیدم و خدا را شکر کردم که این مسافرت آرامش زیادی به من داد تا امشب راحت بخوابم.

بقیه روزها را تا ۱۳ در خانه ماندیم و به همه فامیل هم گفتیم که در شمال به ما خیلی خوش میگذرد. تلویزیون برنامه های مفیدی داشت که مجانی آدم را به همه شهرها میبرد و کلی معلوماتمان را درباره طبیعت و آثار تاریخی زیاد کرد. کلی هم سریال و فیلم سینمایی دیدیم که خیلی آرامش بخش بود. روز ۱۳ چون خوشی زیر دلمان زده بود به پارک رفتیم. هوا بس مفرح بود و چون هوا خواست که لطافت بیشتری کسب کند باران بارید و ما در یک مسابقه دو همگانی تا خودروهایمان با بقیه مردم توی پارک شرکت کردیم. مابقی تعطیلات را هم در میان ماشینهای دیگر که همه وسط بزرگراه پارک شده بودند گذراندیم.

از این تعطیلات نتیجه میگیریم که آرامش خیلی خوب است و انسان نباید بیخودی آن را فقط چون تعطیل است ضایع کند. پارک و درخت و پشه همه جا پیدا میشود، امّا در تعطیلات سال نو باید برای این اقلام جای خاصی رفت. تلویزیون خیلی مفید است چون همه جا را به ما نشان داد و پای هر فیلم سینمایی هم کلی آجیل خوردیم.

این بود انشای من خوش بود معلم من.


سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
عید

اون قدیما نزدیک عید که می شد از هر جایی که رد می شدم بوی عید رو با تمام زیباییهاش حس می کردم. تنگ های ماهی قرمز، جنب و جوش مردم واسه خرید عید، سبز شدن دوباره زمین همه و همه حس خیلی خوبی بهم می داد. تعطیلی مدرسه ها و حساب اینکه یه مدت طولانی لازم نیست بریم مدرسه بیشتر خوشحالم می کرد هر چند همیشه چند روز از این تعطیلیها اختصاص پیدا می کرد به کمک به مامان واسه تمییزکاری کلی خونه. بعضی از سالها کل فامیل دور هم جمع می شدن واسه درست کردن شیرینی عید. من تو اون عوالم بچگی خیلی از این کار خوشم می اومد و یه گوشه می نشستم و نگاه می کردم که چه جوری شیرینی درست می کنن. چه دوران خوبی بود: لحظات نزدیک سال تحویل، در کنار خونواده بودن ، دعا و نیایشها و چیزهایی که از خدا می خواستم،. بعد سال تحویل می رفتیم خونه مادربزرگ ها. خدا رحمت کنه مادربزرگ مادریم رو. یه اسکناس کوچیک بهمون می داد می گفت ته کیسه هست، سعی کنین آخراز همه خرجش کنین. دیگه اون زیبایی به اون شکل وجود ندارن. هر چی که بزرگتر شدم کمتر به نوروز توجه کردم و جاش چیزای بیخود جایگزین شد.

یه نوروز دیگه هم داره می آد. خوش به حال اونایی که هنوزم می تونن اون قدیما رو زنده نگه دارن.

 فرا رسیدن سال جدید رو به همه تبریک می گم  و از صمیم قلب واسه همه آرزوی سلامتی می کنم. اگه کسی از من دلخوری چیزی داره ایشالا که تا آخر سال باشه و به بزرگواری خودش ببخشه. http://www.esnips.com/doc/9bbad52b-983f-43dd-bf7b-d6a25f9ab0d1/farhad

آهنگ بوی عید از فرهاد رو هم به عنوان عیدی از طرف من گوش کنین.


سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
بازم سنتوری

تو آخر هفته بالاخره تونستم فیلم سنتوری رو در یک اقدام متهورانه طی دو قسمت دانلود کنم و ببینم. راستش شاید درست نباشه در مورد فیلمی که هنوز پولشو ندادم نظر بدم واسه همین ابی جان منو از این عذاب وجدان در بیار و پولشو بریز به حساب بعدن حساب می کنیم

 اگه از من بپرسین می گم این فیلم به قول ما شمالیها ترشی هفتابیجار بود. من آخر این فیلم نفهمیدم که نکته اصلی این فیلم چی بود. خیلی جاهاش خیلی از واقعیت های جامعه دور بود که من به خودم می گفتم ااااا (با کسره بخونین) مگه همچین چیزی هم ممکنه. صحنه های از فیلم مثه سنتور نوازی تو مراسم عروسی با اون گروه جاز خفن (هر چند ایده جالبی واسه امتحان کردنه ! باید برنامه بعدی گروه گلهای خاردار روطوری تنظیم شه که از این ایده هم استفاده بشه) مراسم عقدشون و غفلت خونواده علی ازش تا لحظه آخر به نظر می رسه زیاد با جامعه ما منطبق نیست. حالا اگه آخرش می مرد بهتر بود تا اینکه دوباره نجات پیدا می کرد. اون سیاوش قمیشی نما هم بهترلوله ای که توش می خوند رو ازش می گرفتن فکر می کنیم اینطوری صداش خیلی بهتر می شد.

خلاصه برخلاف نظر دوستان ادیب و دانشمندم باید بگم که این فیلم صرفا به گیشه فکر می کرد (می دونم خیلی جمله کلیشه ای بود) و اصلا نباید با کارای دیگه مهرجویی و حتی نمونه های خارجی مقایسش کنیم.  


شنبه 11 اسفند ماه سال 1386
2 سالگی

از اینکه وسط بحث داغ سنتوری وارد میشم معذرت میخوام امّا خوب این طفلکی هم حق داره امروز 2 سالش تموم میشه. مثل پارسال تولدش را تبریک میگم. انگار همین 2 سال پیش بود


سه شنبه 7 اسفند ماه سال 1386
سنتوری ۲

نکته اول٬ بچه های گیوه چی در یک اقدام بی سابقه شروع کردن در مورد یه موضوع روز دنیا قلم فرسایی کردن. بنده هم به عنوان کوچکترین عضو این مجموعه وظیفه دونستم که اندکی در این باب بنویسم. این موضوع داغ چیزی نبود جز فیلم سنتوری که من پیشتر که اسمشو میشنیدم یاد علیرضا می افتادم که پشت سنتورش نشسته و داره آهنگی از سیما بینا رو می زنه. تنها دیدی که فعلا از این فیلم دارم نقد علیرضاست و باز شدن فلکه های آب به زانو رسیده روحی و علی بر روی نقد این فیلم. حالا واسه خودم برنامه ریزی کردم که آخر هفته از طریق کاملا غیرشرعی این فیلم رو دانلود کنم و بعدها بصورت شرعی پولش رو بگم که صرافی ابی به حساب واریز کنه. اما فکر کنم کلا این فیلم افسرده کننده باشه. 

نکته دوم این که آقا فقط پروازهای ایران نیست که تاخیر داره. همه جا اینطوری. آخر هفته قبلی بنده بجای اینکه ساعت ۸ سوار هواپیما شم ساعت ۱۱ سوار شدم و دوباره به قانون مورفی ایمان آوردم. همه چی با هم تموم شد. باطری لپتاپم و باطری موبایلم در حال اتمام بود و من تو اون سه ساعت بیکاری مجبور شدم که برم یه کتاب بخرم تا حوصلم سر نره.

و نکته آخر هم اینکه خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که سره یه کلاسی بری که مجبور باشی ترکش نکنی و زبان استاد رو هم نفهمی اونم به مدت ۶ ساعت و درسشم درباره کمکهای اولیه باشه.


دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
سنتوری

 

بالاخره بعد از نزدیک به 4 ماه تلوزیون من درست شد. در جریان سوختن این تلوزیون هم می شد رد پایی از جناب مورفی دید بدین قرار که بعد از حدود 10 سال من 4 قسمت آخر یک سریال را دیدم و درست روزی که قرار بود قسمت آخر پخش شود با قطع و وصل برق یکی از مدارها سوخت وحسرت سریال بر دل بماند. البته این خود توفیق اجباری شد تا قید اخبار ورزشی و DVD   را بزنم ومدتی را با رادیو پیام سر کنم. جناب تعمیر کار با انصاف نیز چنان صورت حسابی جلوی من گذاشت که تقریبا از قیمت خود تلوزیون بیشتر بود و سوزشی در من ایجاد کرد که مدت ها فراموش نخواهم کرد(این سوزش حتی به ابراهیم هم سرایت کرد بطوریکه او هم یکبار با تعمیر کار تماس گرفت و حدود نیم ساعت با او جر و بحث کرد).

 روز بعد برای افتتاح طی یک عمل غیر فرهنگی ؛فیلم سنتوری را تهیه کرده و دیدم که بعد از آن دچار عذاب وجدان شدم به دو دلیل :یکی اینکه جناب مهرجویی فرمودند که دیدن نسخه غیر مجاز این فیلم حرام شرعی است و دیگر اینکه وقتم تلف شد. متاسفانه خالق گاو؛اجاره نشینها؛هامون؛ لیلا و چندین اثر ارزشمند دیگر از دوران اوج فاصله گرفته و سیر نزولی خود را با مهمان مامان(فیلمی که به نظر من به درد برنامه کودک می خورد) آغاز کرده است. فیلم که می خواست نگاهی انتقادی به مساله اعتیاد؛موسیقی و تعصب گرایی مذهبی داشته باشد تبدیل به ملغمه ای شد عاری از هنر. ساز سنتور که یکی از سمبل های موسیقی ایرانی است- با بازی تصنعی رادان(که ادای مضراب زدن را هم نمی توانست در بیاورد) ؛اهنگسازی ضعیف اردوان کامکار(ترکیب نا همگون  سنتور و جاز ) و صدای نخراشیده محسن چاووشی- تبدیل شد به مضحکه ای برای گرم کردن مجالس بزم واجرای کنسرت های پاپ. کارگردان که به گفته خود علاقه زیادی به سنتور داشته و می خواسته با این فیلم دین خود را به این ساز ادا کند متاسفانه در حق این ساز ظلم کرده است. ای کاش استاد قبل ساختن این فیلم نیم نگاهی به نمونه های مشابه خارجی(    Legend of 1900,Red Violin, Pianist )  یا حتی ایرانی(دلشدگان) می کرد تا متوجه می شد چگونه باید با محوریت ساز و موسیقی فیلم سا خت.

 


جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
ندامت نامه

اینجانب ولنتاین عاشقی(شهیدراه عشق سابق)٬در کمال صحت عقل اقرار می کنم که کف دستم را بو نکرده بودم و فکرنمی کردم که روزی این چنین مشهور بشوم.بگذاریدصادقانه اعتراف کنم که من تاریخ نگاربودم وکشیشی را از آن جهت برگزیدم که می خواستم از سربازی فرار کنم. وقتی در زندان بودم چاره رهایی آن دیدم که با زندانبان طرح دوستی بریزم. طعمه هم چیزی نبود جزدخترترشیده او که البته عروسی به خاطرعدم تفاهم برسرمهریه منتفی شد( دختر هم مثل بابایش به شدت مادی بود و من که ناسلامتی کشیش بودم٬به شدت معنوی!).بعدازشکست این حیله٬یک روز به ذهنم رسیدکه از رسوم ایرانیان باستان که انسانهای با فرهنگی بودندو همه ی تاریخ به این ملت شریف بدهکار است٬کپی برداری کنم.این شد که خودم را زدم به عاشقی وخواستم مثل پسرهای ایران باستان٬ازدرعشق واردشوم(مخصوصا درسپندارمذ) وخب آدم زندانی عاشق هم که دین وایمان ندارد...باری٬راههای زیادی راامتحان کردم تا خودم را از زندان خلاص کنم٬اما همه بادربسته روبروشدواضافه زندان خوردم.حالاهم به شدت ازکرده های خودپشیمانم و راضی نیستم که به اسم من٬یک سنت در جیب این فروشنده های ابن الوقت برودوگناه لهوولعب کسی راهم درآن دنیا به گردن نمی گیرم.بیاییدوجان ولنتاین٬بافراموش کردن این روز٬به دادم رسیده وازعذاب الیم نجاتم داده وخانواده هایی راازنگرانی برهانید!!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 29602


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل ما...